دوست من!

بهترین دوست زندگی من

اولین مطلب در بیست و پنج ماهگی

سلام دوستان خوبم امیدوارم خودتون و کوچمولوهاتون در صحت و سلامت باشید باعرض شرمندگی انقد غیبتم طولانی شد که واقعا هیچ عذر و بهانه ای نمیتونه توجیه پذیر باشه ممنون که به وبلاگ سرمیزدید و جویای ما بودید خب و اما وروجکم دیگه دوسالت تموم و وارد سه سالگی شدی انگار مث یه چشم به هم زدن گذشت با همه مشقتهایی که بود ولی همین که کنارم بودی و مونس شب وروزهام دیگه هیچ وقت احساس تنهایی نمیکردم و بخاطر همین بود که برام این دوسال زود گذشت ایشالله که بهترین ها در انتظارت باشه و همیشه موفق و سربلند باشی البته با وجود اینکه واسه تولدت وقت کافی واسه تدارک دیدن نداشتم ولی خیلی خوب بود و خوش گذشت و خاله و آتی هم لطف کردن به خاطر تولدت اومدن و خلاصه دورهم شل...
11 تير 1393

ماه بیستم تمام شد!!!! خداروشکر

سلام فوشول مامانی اینروزها حسابی سرت شلوغه چون داری با تمام وجودت دنیای دوروبرت رو ورانداز میکنی و اسمهاشونو به زور میگی تا بالاخره نزدیک به واقعیت بشی!!! مثل همیشه شیطنت های خاص خودت رو داری و جیغ جیغو و پرسرو صدا نیستی کلا آرومی وقتی هم دیگه اوضاع وخیم بشه صدات در میاد!! فدای پسمل مهربونم بشم اینهم از گوشه ای از خاطرات قشنگت اولا از مهمترین اتفاق این ماه بگم که تولد خودم بود ممنونم به خاطر عطر خوشکلی و خوش بویی که واسم خریدی عزیزم (البته مادرم از طرف تو بهم داد) دست هردوتون درد نکنه بوووووس خوب آقا چه مدلی میخوان!؟ از اونجایی که عشق ماشین یا بقول خودت آن آن توی رگهای خونت جریان داره این یکی از مورد علاقه ...
8 بهمن 1392

گذر از یکسال و نیم عمر فرشته عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــزم

سلامممممممم بر همه دوستان خوبم و کوچمولوهای خوشکلشون این عکس رو دفعه قبلی فراموش کردم بذارم مربوط به دهه اول محرم هست البته از سنج و دمام که توی کوچه بود نتونستم عکس بگیرم چون هم تاریک بود و هم سرد شده بود زیاد نموندیم اینهم آقا گاو!!! از حیوونها صدای گاو(ماااااا) و گربه تا حدودی (میگه موووو) صدای هاپو (هپ هپ هپ) و صدای ببعی (بعععععع) رو بلده!!!! اینهم از بشکه با محتویات پسملیییی!!!! سبد کالا!!!!این سبد رو حتما واسه بزرگ شدنت نگه میدارم یه وقت نری بدنسازی واسم قیافه بگیری هاااااااا!!! یعنی یه لحظه لبخندنت رو با هیچی توی دنیا عوض نمیکنمممممم اوووووه وقتی که خوابت میاد زمین و زمان رو بهم میدوزی و فقط میچسب...
21 آذر 1392

بعد از غیبت طولاااااااااااااااااااااااااااااااانی ماه 17 زندگی من

میدونم الان یه فصل کتک حسابی واسم آماده کردید ولی بخدا گرفتار بودم گرچه این دلیل نمیشه چون توی این دوره زمونه هرکی به یه شکلی مشغوله ..... ولی همیشه جویای حال نی نی های خوشکلتون بودم و میدیدم که روز به روز خوشکل و بزرگتر میشن خدا واستون بذارتشون الهییییییییییییییییییییی مستقیم میرم سر اصل مطلب  این ورو جک من تا الان 4 دندون درست و حسابی و دوتا ریزه میزه دراورده  علاوه بر راه رفتن هم میدوه و هم از دیوار راست میره بالا ههههههه منظورم از هرجایی که پایه داشته باشه ولی هنوز ازپله نمیتونه به کمک گارد بره بالا منو دیگه کاملاااااااااااااااا میشناسه و به اسم صدام میزنه ماما پشت سرم گریه میکنه و فقط و فقط پیش خودم آروم میگیره واسه هم...
20 آبان 1392

ماه یازدهم....>>>یکماه مانده به یکسالگی ...

اونموقع ها وقتی میگفتن مثل یه چشم به هم زدن میگذره کمتر باور میکردم اما وقتی نگاه تقویم میکنم باورم میشه که واقعا مثل یه چشم به هم زدن میگذره لحظه ها خداروبا تمام وجودم شاکرم که فرشته ای مثل تو رو نصیبم کرد ... نمیدونم چرا اما حس میکنم خیلی بهت مدیونم ... پارسال اینموقع تو 9 ماه بودم و رفته بودم پیش مامای خصوصیم که بهم گفت هفته دیگه زایمان میکنی و افتاد واسه هفته 41 بارداری!!!!! جاخوش کرده بودی ها وروجکم... واما این مطلب ماه یازدهم هست یعنی مطلب بعدی رو وقتی مینویسم که تو یکساله شدی انشالله...خدا عمرم بده که موفقیت و پیشرفتت رو ببینم و جلو چشام بزرگ بشی الهییییییییییییییییی خوب تا این جای کار جنابعالی به قول دکترت همش یه دندون...
15 ارديبهشت 1392

درد دل...

انشالله یه روز میام و باهاتون درددل میکنم دوستای گلم ولی چندروز پیش آهنگی شنیدم که متنش رو واسه پسملم مینویسم شاید یه جورایی وصف حالم باشه ... پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جاي پاي گريه هاي آخر من اسمتو ببخش به لبهام بي تو خاليه نفسهام خط بکش رو باور من زير سايه بون دستام خواب سبز رازقي باش عاشق هميشگي باش خسته ام از تلخي شب تو طلوع زندگي باش.... من پر از حرف سکوتم خاليم رو به سقوطم بي تو و آبي عشقت تشنه ام کوير لوتم نميخوام آشفته باشم آرزوي خفته باشم تو نذار آخر قصه ح...
15 ارديبهشت 1392

خاطرات اولین نوروز من و مامانم!(با کلی تاخیر)

سلام دوستان وفادار من خدا میدونه که توی این اوضاعم صورتهای گل نی نی های شما و سرزدنهاتون به وبلاگم دلگرمم میکنه خداواستون خوش بخواد و از ته دل طلوع آرزوها و غروب غمهاتون رو آرزومندم اول از همه روز مادر بر همه شما مادران صبور و مهربان مبارک امسال برای اولین بار روز مادر واسم یه حس دیگه ای داشت ... مطمئنم شما هم همین حس رو داشتید ... انگار تازه فهمیدم مادر واقعا جایگاهی است که یه روز و دوروز گرامیداشت واسش کمه و باید لحظه لحظه قدر مادر رو دونست ... ازهمین جا دستهای مادرم رو میبوسم و روی کادویی که واسش گرفتم (که صد البته ناچیز بود) همون لحظه به ذهنم خطور کرد و نوشتم: خواب آسوده هر شب من از لالایی های ماندگار توست مادرم.... واما این ...
15 ارديبهشت 1392

روزانه های پایان سال 91 و پایان 10 ماهگی

سلام گل مامانیییییییییییییییییییی امسال هم رو به پایان هست امسال سال تو بود عزیز دلم سال بهترین هدیه خداوند به من سال خوشی ها و تلخی ها که البته با وجود تو هیچ بادی نمیتونه منو بلرزونه سال قبل اینموقع نزدیک پایان 7 ماهگی بودیم و تو توی دلم حسابی بازی میکردی و الان جلو چشمم داری شیرین کاری میکنی نمیدونم سال دیگه کجا هستیم و در چه حالیم اما امیدوارم هر چی که هست تو کنارم باشی سالم و سرحال و خوشحال   تقریبا نیمه دوم اسفند بود که با تور هوایی 3 روزه رفتیم  مشهد خیلی خوش گذشت عزیزکم این اولین سفرمون بود مامانی تو هم اولین بار توعمرت هواپیما سوار شدی و حسابی هم کیف کرده بودی  اینهم عکس صبح روزی که خ...
28 اسفند 1391

ماه هشتم و پایان ماه نهم

با سلام خاله های  مهربون واقعا شرمنده گل روی شماو نی نی هاتون هستم واما چون مامانم روش نمیشد بیاد خودم اومدم خاطراتمو بنویسم از مامانم دیگه ناامید شدم!! توی این مدتی که نبودم تونستم با کمک بایستم!(البته هنوز نه چهاردست و پا میرم و نه دندون درآوردم ...) و با تابم بازی میکنم چون تو سقف نشد به چارچوب در آویزون شدم خیلی هم خوشحال میشم البته به شرطی که مامانم پیشم باشه چون همینکه ببینم داره میره زمین و زمان رو بهم میدووووووزم!! اینجا هم جلو سینه ام پارچه گذاشتن تا یه وری نشم تو تابم!! بدون شرح!! انقدر حرکاتم تند و سریع شده ازاوووووووووووووون بچه فوضولها هستم فقط بذار پا در بیارم میشم سبب یه رژیم همیشگی واسه ما...
23 بهمن 1391

روزهای آخر هفت ماهگی و شروع زمستان

سلام سلام سلامممممم   میدونم که بازهم دیر کردم ولی باور کنید از آخرین باری که مطلب نوشتم مدام واسم کار پیش اومدبازهم ممنون دوستان خوبم که به یادم بودید... اول از همه که دقیقا روز 6 ماهگی نینیم بعداز این که عکسها روگرفتیم و بردمش دکتر واسش قطره آهن ومولتی ویتامین نوشت منهم نه گذاشتم نه برداشتم همین که برگشتیم خونه 15تا قطره آهن رو یهو بهش دادم که چشمتون روز بد نبینه نینیم به استفراغ کردن شدید افتاد ظاهرا آهن واسش سنگین بود بمیرم الهییییییی مامانم همون شب تاصبح نیم کیلو کم کرد و لپهاش آب شد!!!!! این عکس مربوط به همون شب هست خلاصه نصف شب بردیمش درمانگاه و قطره ضدتهوع بهش دادن که به هزارکلک و حیله بهش دادم وبعد از دو روز تق...
14 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دوست من! می باشد